آن بیست و سه نفر
آن بیست و سه نفر ، خاطرات خودنوشت احمد یوسفزاده از زمان اسارت میباشد که همراه گروهی از رزمندگان نوجوان ایرانی در جریان جنگ ایران و عراق در سال شصتویک به اسارت نیروهای عراقی درآمدند. این گروه کم سن و سال اکثراً از تیپ ثارالله کرمان اعزام شده بودند و در مرحله مقدماتی عملیات بیتالمقدس در مناطق مختلف جبهه اسیر شدند.
بخشی از کتاب:
گروهبان عراقی مرا از آنجا خارج کرد. نمیدانستم مرا به کجا میبرند و چه نقشهای برایم دارند. همه چیز و همهجا مخوف و وهمناک بود. به یکی از اتاقهای انتهای راهرو منتقل شدم. سربازی وسط اتقا ایستاده بود. مردی کوتاهقد، که بعدها فهمیدم امسش فواد است، روی لبه تخت نشسته بود. داشت با دکمههای ضبط صوت کتابی جلد چرمیاش ور میرفت. میکروفن ضبط صوت را وصل کرد و بعد برای اولین بار جدّی به من نگاه کرد و پرسید: «اسمت چیه؟»
- احمد.
- اهل کدوم استانی؟
- کرمان.
- آقای احمد، شما چند سالته؟
- هفده سال.
از روی تخت خم شد به سمت من. سرهایمان به هم نزدیک شد. بوی تند ادکلنش پیچید توی بینیام. گفت: «ببین، من کار ندارم واقعا چند سالته؟ من میخوام صدات رو ضبط کنم این تو.» اشاره کرد به ضبط صوت کتابیاش و ادامه داد: «وقتی ازت میپرسم چند سالته، میگی سیزده سال. وقتی هم ازت میپرسم چرا اومدی جبهه، میگی به زور فرستادنم. فهمیدی؟ خلاص!»
دلم هُری ریخت پایین. ماجرای روز اعزام آمد جلوی چشمم و صدای قاسم سلیمانی، وقتی که داشت کوچکترها را از صف بیرون میکشید، پیچید توی گوشم.
- عراقیا بچههای کم سن و سال رو، وقتی اسیر میشن، مجبور میکنن بگن ماها رو به زور فرستادن جبهه.
دلم را قرص کردم. از خداوند و حضرت زهرا کمک خواستم و با قاطعیت در جواب فواد گفتم: «ولی من هفده سالَمِه. کسی هم من رو به زور نفرستاده جبهه!» فواد گُر گرفت انگار. بلند شد ایستاد. اما لحن دلسوزانهای در پیش گرفت. گفت: «این حرفا رو خمینی تو کلهت کرده یا خامنهای یا رفسنجانی؟ ببین بچه! دوست ندارم تو کتک بخوری. من خودم ایرانیام. اگه به حرفم گوش ندی، این اسماعیل (اشاره کرد به گروهبان گنده عراقی) رحم نداره. میزنه لِهِت میکنه!»
فیلم سینمایی بیستوسهنفر به کارگردانی مهدی جعفری در سال نودوهفت بر اساس همین کتاب تولید و با استقبال بسیار مواجه شد.
ابتدا کتاب را مطالعه و بعد از تماشای فیلم لذت ببرید.